تبليغاتX
فقط به خاطر تو
عاشق

فانوس نیستم اگر زردم

و این لکه های سیاه در کنار من

شب نیستند

آدم ها....

اخ...آدم ها....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط scorpion-13  | 

آنکه می خندد خبر هولناک را نشنیده است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط scorpion-13  | 

تو خفته ای بر تخت. سر مست شبی گشاده دست با لبانی سرخ.در بخاری که از شریان تند تنت عرق سرد بر زاویه ی وحشت نشانده است.ارام ارم سبک پا وشیفته از میان سردابه های روان در خون ولف مردگان شب. اما اینک نزدیک توست.بی رحم است وبی نشان با دو نشانه دندان نیش بر رگانت که بی وقفه و وبا شتاب خون تازه از تن پوسیده ات می کشند واینک تو بر تخت مرده ای پیش از انکه وقوع حادثه را بفهمی تو مرده ای.مردگانی با چشمانی بسته پوستی سرد ولبانی بی رنگ.وهنگامی که افتاب بر اید دیریست که جیغ خون از قصر تو پر کشیده است.شبح به جستجوی زیبایی دیگریست.                                                      
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط scorpion-13  | 

 

من صدای پر پرنده های مها جر را می شنوم که می گزرند از آن با لا ها من تما شا می کنم آنها را که می گزرند هر ساله چقدر زیبا ست پرواز کردن و چه قدر زیباست که در آسمان دور باشی از آن همه هیا هوی زمینی چقدر تلخ است ماندن در یک مکان زندگی با انسانهای که حتی معنی زندگی را نمی فهمندنمی دانند که این همه تلاش وکوشش برای هیچ پوچ است. من زندگی را دوست نمی دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط scorpion-13  | 

 

از خود به خود

واز خود به دیگری

و از خانه به خانه

واز شهر به شهر

 واز کشور به کشور

رجوع میکنم

 در پی آزادی

در ازادگاه اندیشه ام

و افسوس که این

مفهوم بلند فقط در غالب لغتی پیچیده شده است

قفس من تن من

و زندانم خانه ام

وزندانم شهرم

وزندانم کشورم

وزندانم جهانم

وازادیم مرگم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط scorpion-13  | 

                             

    

 

                                             ! افکار پوچ !


افکار  پوچم! از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟ من فقط برای سایهء خودم می نویسم .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط scorpion-13  | 

                 

 به نام خدای بزرگ ما ؛ شيطان ؛

 

  به شما فرمان ميدهم که از دنيای سياه بيرون آييد . به نام چهار شهريار سياه جهنم ؛ پيش آييد . شيطان ؛ جام باده لذت را بردار . اين جام پر از اکسير زندگی است ؛ و آنرا با نيروی جادوی سياه  انباشته کن . اين نيرو در سراسر عالم کائنات وجود دارد و حامی آن است . آمين "

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط scorpion-13  | 

 

( زندگی من مانند باتلاقی شده که هر بیشتر در ان دست

             

                         و پا می زنم بیشتر فرو میروم )

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط scorpion-13  | 

دلمان خوش است که می نویسم ودیگران می خوانند و عده ای می گویند آه، چه زیبا و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند...

 

دلمان خوش است به صدای ادم هایی که ان بالا دلشان خوش است که راه میروند،روی قبرمان،ودلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند

واینکه اسمان از یاد بچه ها رفته است

وزمان باز می گذرد

دلمان خوش است به استخوان بودن

به هیچ بودن

به خاک بودن دلمان خوش است

به مورچه و موش ها و مارها

ما ادم ها چه راحت دلمان خوش می شود

مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان میشود

ما خیلی خوبیم ! . . .

و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله . . .

 

 

 

      

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط scorpion-13  | 

 

 

 ای دوست و همدم شب ؛ تو از صدای سگ ها و ريختن خون شاد ميشوی ؛ تو در ميان سايه های قبور ميگردی ؛ توتشنه خون هستی و بشر را تهديد ميکنی گور گومورو ؛ ماه هزار چهره ؛ به قربانيان ما با نظر مساعد بنگر . دروازه های جهنم را بگشا و بيرون بيا ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط scorpion-13  |